شناسه خبر: 6604 منتشر شده در مورخ: 1395/10/26 ساعت: 07:36 گروه: شهید روز  
پای درد و دل مادر" شهید علی اکبر حسین پور"

حکایت دردی که هنوز تازگی داشت...

سختی روزگار امرار معاش را برایش سخت کرده بود. بر روی چهره سفید و سیمای نورانی‌ و چروکیده اش، سختی دوران طراحی شده بود. اما لبخندی هر از چندگاه کلمات رنجیده خاطرش را مشایعت می کرد که نشان از استواری و استقامت او داشت...

حکایت دردی که هنوز تازگی داشت...

به گزارش بسیج رسانه، سختی روزگار امرار معاش را برایش سخت کرده بود. بر روی چهره سفید و سیمای نورانی‌ و چروکیده  اش، سختی دوران طراحی شده بود. اما لبخندی هر از چندگاه کلمات رنجیده خاطرش را مشایعت می کرد که نشان از استواری و استقامت او داشت. لابه لای کهنه پتوی قدیمی که از چند جا پاره شده بود بر روی گونی های خالی برنج نشسته بود. به خانه اش که نگاه می کردی در مجموع شاید به 40 متر هم نمی رسید، خانه ای با دیوار های سیاه و کثیف و به هم ریخته و آشفته، برای نشستن بر روی زمین؛ اگر جای نشستن پیدا می کردی- باید کمی از آشغالها و زباله ها را جابه جا کنی. خانه به قدری به هم ریخته و کثیف بود که از اینکه یک انسان توانسته چندین روز حداکثر یک هفته اینجا زندگی کند تعجب می کنی!

 

در مجموع به طراحی خانه که نگاه می کردی نوستالوژی از ایام کودکی برایت تداعی می شد خانه ای کوچک که صفای زیادی داشت، یک پرده قدیمی حال و پذیرایی از هم جدا کرده بود و پارچه های سیاه روی دیوار و صندلی ‌ها نشان از برگزاری مراسم عزاداری در خانه بود. با دیدن پارچه ها پرسیدم: در خانه مراسم برگزار می کنید؟

پیرزن جواب داد: نوه ام سعید دانشجو است و با دوستانش در ایام محرم مراسم عزاداری برگزار می کند این پارچه های سیاه را هم دوستانش به دیوار نصب کرده اند.

خداوند به من 7 فرزند عطا کرد. اکبرم را در راه اعتلای حق دادم. فرزند دیگرم در بیمارستان فوت کرد و 5 پسر دیگرم همگی ازدواج کردند و سر خانه و زندگیشان رفتند.

مادر "شهید علی اکبر حسین پور" گفت: پسرم اکبر کارآگاه مبل سازی داشت، او پسر اول و شیرازه خانواده بود. 5 تا پسرم همه دور هم بودند.اما از وقتی شهید شد...

بغض گلویش را فروخورد:از وقتی او شهید همه چیز به ریخت. 6 سالی است که ناصر، همسرم هم فوت کرده و من تنها شدم و همزبانی ندارم ..

پاهانم نیز قوت خود را از دست دادهاند و دیگر توانایی حرکت برایم سخت شده . پیری و ناتوانی بر من مستولی شده و توان برداشتن حتی یک گام کوچک هم ندارم... در خانه هیچ چیز برای خوردن ندارم به جز نان خشک، که آن هم اغلب با سوسک و مورچه...

گاهی از تنهایی می ترسم و با کوچکترین صدایی لرزه بر جانم می افتد یک شب در خواب علی اکرم را دیدم که کیسه سفید در دست داشت به من می گفت: مادر هر کس باعث شود تو بترسی و یا لرزه بر جانت بیوفتد من پاسخ اش را خواهم داد.

نگام ام به قاب عکس شهید که در گوشه ای قرار داشت افتاد، قاب عکس شکسته بود و گرد و خاک که نشان از گذر ایام داشت بر روی آن نشسته بود. پیرزن که متوجه نگاه من شد. گفت: علی اکبرم دیپلم داشت پسر بزرگم بود و من دوست داشتم او را هر چه سریع تر در رخت دامادی ببینم اما هر بار که حرف ازدواج به میان می آمد زیر بار نمی رفت. وقتی متوجه پیام امام شد که فرمودند:" جبهه ها خالی است " راهی میدان نبرد شد در ابتدا راننده بود ولی با گذراندن دوران امدادگری برای کمک به مجروحین به خط مقدم رفت. پیشنهاد دادند که در جبهه دیگری به جز خط مقدم خدمت کند اما قبول نمی کرد و می گفت: باید در خط مقدم باشم آنجا بهتر می توانم خدمت کنم.

اشک در چشمانش حلقه بست و گفت: در پنجوین عراق در حال کمک رسانی به مجروحین بود که با اصابت تیر به سرش به شهادت رسید. دوستانش تعریف می کردند سه بار گفت یاحسین و بعد به زمین افتاد.

کهولت سن باعث شده خیلی چیزها را فراموش کنم به همین دلیل به خاطر نمی آورم کدام عملیات علی اکبرم شهید شد اما هرگز از خاطرم نمی رود که مجروحین را به عقب آوردند و منطقه، به دست دشمنان افتاد و پیکر علی اکبرم زیر بارش برف ها همان جا جا ماند.

وقتی خبر شهادت علی اکبر را به همسرم دادند او از این خبر را به من چیزی نگفت و به می خواست بار غم این مصیبت را خود به تنهایی به دوش بکشد.  20 روز این راز را در سینه نگه داشت و  هربار که کسی به خانه ما می آمد. می گفت: برای احوال پرسی آمده اند تا اینکه یک روز متوجه شدم پنهانی در پشت بام در حال گریه کردن است به دلم افتاد اتفاقی افتاده به سمت اش رفتم و گفتم: چیه چی شده؟

سرش را تکان داد و با صدای بلند گریه کرد. زبانم نمی چرخید تا بگویم علی اکبر مجروح شده، شهید شده و یا اسیر؟ چرا که داشتم تدارک عروسی اش را می دیدم... دست آخر گفتم: اکبرم اسیر شده؟

سرش را تکان داد: گفتم مجروح شده مجددا سرش را تکان داد تا اینکه گفت: اکبرم مفقود اثر شده دیگر تمام دنیال دور سرم چرخید. گریه امانش را بریده بود دیگر تنها اشک از چشمانش جاری بود و سکوت... دردی عجیب از پس سالها انگار رخ نمایی می کرد. دردی که با وجود آنکه سالها از جراحتش می‌گذشت اما هنوز تازگی داشت.

سالها برای اکبرم در روز شهادت سالگرد می گرفتم اما وقتی دلتنگش می شدم مزاری نداشت تا در کنارش بغض تنهایم را بترکانم. سه روز پس از نهمین سالگرد شهادتش صدا و سیما اعلام کرد. گروهی شهید تفحص شده اند و اکبر من نیز در میان همین شهدا بود آن روز پایان درد هجران و سرآغاز وصال بود. 

 

 

انتهای خبر/

    google-buzz twitter digg facebook linkedin
نظرات بینندگان
نظر شما
نام: ایمیل:
نظر:
کد امنیتی:
captcha
Page Generated in 0.1537 sec