شناسه خبر: 6519 منتشر شده در مورخ: 1395/10/18 ساعت: 11:42 گروه: شهید روز  

ماجرای سخاوت بزرگ مردی که فرمانده دلها بود

وقتی صحبت از دوران دفاع مقدس به میان می آید شاید کمتر کسی تصورش را بکند که در دوران هشت ساله دفاع مقدس، رزمندگان اسلام برای خانواده های دشمنان خود غذا و مایتاج ببرند.

ماجرای سخاوت بزرگ مردی که فرمانده دلها بود

به گزارش بسیج رسانه، وقتی صحبت از دوران دفاع مقدس به میان می آید شاید کمتر کسی تصورش را بکند که در دوران هشت ساله دفاع مقدس، رزمندگان اسلام برای خانواده های دشمنان خود غذا و مایتاج ببرند... در ادامه روایتی را خواهید خواند از مردانگی مردی که در جبهه های جنگ صف آرایی کرد و در پشت خطوط رزم آهنگ مروت را در ساز زمان کوک می کردند...

ماجرا از سخاوت مردی است که در بهبوهه جنگ برای خانواده دشمنان خود غذا و مایحتاج زندگی فراهم کرد، مردی که با این قدم موجب شد نزدیک به چندین تن از فریب خوردگان کومله اسلحه های خود را بر زمین بگذارند و از پیشمرگه های سپاه انقلاب اسلامی شدند.

 

 

-آقا می شه من با شما صحبتی داشته باشم؟
 
-زاهد که آن روز کاپشن سبز رنگ اش را به تن کرده بود رو کرد و گفت: بیا داخل. 
 
مردجوان  به داخل اتاق آمد در حالی که نگاه هراسان اش را لحظه ای از مردی که محاسن سیاه رنگ متوسط و پیراهن سبز بر تن داشت  و به فاصله کوتاهی از زاهد؛  ایستاده بود بر نمی داشت، داخل اتاق شد.
 
زاهد که متوجه نگاه پسر جوان شد، تبسمی کرد و گفت: آشناست نگران نباش ، فرمانده ماست.
 
پسر نفس آرامی کشید و ادامه داد: یک خانواده ای هست که واقعا گرفتارند. شوهر و پسر بزرگ خانواده چند وقتی است عضو گروهای دموکرات شدند و الان هم انسداد امنیتی کمی بالا رفته دیگه نمی تونند به خانواده شون سر بزنند، یه خانم با دو تا بچه که واقعا در فلاکت  و فقر زندگی می کنند. اونها دارند از گرسنگی میمیرند؛ اگه بتونید کمکشون کنید...
هنوز حرف هایش  را به انتها نرسانده بود زاهد سرش را تکان داد و گفت: باشه حتما بررسی می کنیم....
 
چند لحظه پس از خروج پسر جوان از اتاق ، زاهد گفت: سید نظرت چیه می خوای یه نامه برای حاجی بنویسیم شنیدم کمک می کنه...
 
اما سید بی معطلی جواب داد : نه دیره... دست خودت رو می بوسه 
 
مرد که از فحوی کلام سید به قول معروف دو زاری اش افتاده بود گفت: کم آوردی از پادگان بردار و بعد با هم می گذاریم سرجاش  ... 
یک درآمد داخلی در پادگان داشتند که  از طریق بوفه به دست می آمد و می توانست مبلغی دستگیر باشد داخل پاکت گذاشتنند و قرار شد آخر شب به همراه  ماشین تویتا که  از برنج و عدس و روغن موکت طرح گلیم ، پر شده بود به دست آن خانواده برسانند.
 
 
******
 
زن بی رمق در گوشه ای دو زانو بر روی زمین سرد نشست، سرمای کردستان در آن سال مثال زدنی بود.  سردی زمین، لرزه بر پیکره نحیف اش انداخت. دستان را زیر چونه گذاشت و به نقطه ای خیره شد. در دل دعا می کرد ؛ دل اش نمی خواست دو کودک اش گرسنه بخوابند اما چاره ای نبود. مرد خانه، خانه نبود. چندین هفته بود که رفته بود. آهی سرد از نهان وجودش بلند شد. بلند گفت: چقدر هوا سرد است. 
 
در سوسو شمع ، قرآن قدیمی نستعلیق اش را گشود. سوره مریم آمد آیه به آیه اش را خواند... آن شب چقدر دل اش گرفته بود. آن  شب چقدر سرد بود... آیه ها را می خواند و با هر کلام نورانی، آرامشی سترگ روح اش را  مستولی می ساخت. سوره به اتمام رسید . دستان اش را بالا گرفت و مدام زیر لب دعا می کرد و از خدا به دنبال یک راه چاره بود. آنشب دل اش بهانه می کرد. بهانه یک منجی!؟
 
مردی که تنها نشانه اش بوی سیب و غربی اش بود. مردی که خود به بزرگی تاریخ بشریت بود اما ... 
 
زنگ در خانه به صدا در آمد در آن سوی دیوار های سرد و سنگین دو مردی ایستاده بودند. دو مرد سبز جامه، همراهشان یک ماشین بود ...
 
دلش لرزید از بالا پنجره رنگ لباس ها هراسی بر دلش انداخت در خود فکر می کرد نکنه خانه لو رفته باشد و به جرم پدر ، پسران را به اسری ببرند ... نکند محمد را گرفته باشند... اما مجال نبود باید می رفت پس درنگ را کوتاه کرد و چادر سفید گل گلی اش را بر سر انداخت از پله ها پایین آمد. پشت در ایستاد و بلند  فریاد کشید: کیه ؛ نفس اش به شماره افتاده بود و صدای ضربان قلب اش را می شنید. 
 
پشت در اما  طنین آهنگ صدای دلسوزانه و برادرانه‌ای  با آرامشی خاص از جنس حیدری گفت : سلام خواهر اگر ممکن است در را باز کنید کمی هدیه برایتان آوردیم.
زن باور نکرد اما عرصه را تنگ تر از این می دید که بخواهد درنگ کند، شاید از آن همه فقر و تنگ دستی به سطوح آمده بود و دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت. کودکانش چندین روز بود چیزی نخورده و آن شب از فرط گرسنگی غش کرده بودند.. بغض گلو اش را محکم تر از قبل گرفت  احساس کرد دارد خفه می شود. غرق در اندیشه های موهم خود در را گشود.
 
در که گشوده شد مرد جوان نگاه اش به چهره تکیده و رنگ پریده زن افتاد.غم صدای زن، باری سنگین بر شانه هایش گذاشت و رو به مرد جوان دیگری که کنارش ایستاده بود کرد و گفت برادر بیاکمک .
 
در صندوق عقب را گشودند. چند کیسه برنج و روغن و مرغ و ... خلاصه همه چیزهایی که در زمستان سرد و سنگین پیش رو مورد نیاز بود را با خود آورده بودند.
همگی را در حیاط منزل زن چیداند.
 
در این میان حال زن دیدنی بود در دل باورش نمی شد.و ناباوری در نگاه اش موج می زد. زیر لب می گفت: محمد ببین این پاسدارهایی که شما برای کشتنشون میرید برای  کمک ما امدند...رو به رانند ه جوان کرد گفت : من می خواهم اونی که این ها رو برای ما فرستاده ببینم.
 
نمی شد که... سید لباس سبز تن اش بود،اما  زن همچنان اصرار داشت و می‌گفت: من باید ان ها را ببینم،
 
سید با خودش فکر کرد زن حتما بدش آمد : از ماشین خارج شد .
 
اما زن جوان تا نگاهش به سید افتاد گفت: آقا دست شما درد نکنه الهی خدا به گرمای عشق خودش مبتلات کنه ما رو تو سرمای زمستان گرم کردی الهی خود خدا نورش رو بدرقه مسیرت کنه که به خانه ما نور و صفا دادی...
 
سردار سید حمید طباطبایی مهر سرداری است که سالها پس از دوران دفاع مقدس، مزد جهادش را گرفت. او که علی وار زندگی کرده بود در دفاع از حرم حضرت زینب سلام اللع علیه به جمع دوستان و هم رزمان پیشین خود رسید.  
 
 
انتهای پیام/
م/س
    google-buzz twitter digg facebook linkedin
نظرات بینندگان
نظر شما
نام: ایمیل:
نظر:
کد امنیتی:
captcha
یادداشت
مقالات
Page Generated in 0.0298 sec