شناسه خبر: 6425 منتشر شده در مورخ: 1395/10/12 ساعت: 10:46 گروه: شهید روز  

دختر شهید دفاع مقدس از 8 سال زندگی با همسرش تعریف کرد

هیچ گاه به تجربه حس دختر و همسر شهید بودن در یک زمان فکر نکرده؛ ولی به خوبی می داند تحمل از دست دادن همسری که اسوه صبر و توکل بود، چقدر دشوار است.

دختر شهید دفاع مقدس از 8 سال زندگی با همسرش تعریف کرد

به گزارش بسیج رسانه، همسرش را سه سال پیش در جریان جنگ سوریه از دست داده است، «زهرا امامی» حالا بعد گذشت سه سال از شهادت همسر به خوبی می داند مسیری که «محمد حسن» در آن قدم گذاشته امتداد عاشورا است که به ظهور حضرت حجت (عج) ختم می شود. همان راهی که سال ها پیش خون پاک پدر آن را آبیاری کرده است.

سال ها فرزند شهید بوده و از سال 92 نیز بار سنگین همسری شهید را به دوش می کشد. در سه سالگی پدرش را از دست داد و در 30 سالگی همسرش را، وقتی از او درباره تجربه حس دختر و همسر شهید بودن می پرسیم، بدون کمترین مکثی حتی با وجودی که به این موضوع فکر نکرده است، می گوید شهادت همسر سخت تر است.

«محمد حسین مرادی» از اولین شهدای مدافع حرم تهرانی، پیکرش در گلزار شهدای امام زاده علی اکبر(ع) چیذر در کنار چهار شهید مدافع حرم دیگر به خاک سپرده شده است. زهرا امامی در گفت و گو با خبرنگار حماسه و جهاد دفاع پرس از روزهای زندگی مشترک خود با شهید مرادی می گوید که در ادامه، متن این گفت و گو را می خوانید.

پدرم را سال 65 از دست دادم. سه سالم بود که مفقودالاثر شد و 11 سالم بود که پیکرش بازگشت، اما به واقع برایم از دست دادنآقا محمد سخت تر بود چون در برهه ای که پدر را از دست دادم، چیز زیادی متوجه نمی شدم.

 

شهدا مثل ما هستند

شهدا اغلب شبیه به هم هستند. خصوصیت و ویژگی یک شهید را می توان در شهدای دیگر هم یافت. بارها وقتی در جمع خانواده های شهدا درباره آقا محمد صحبت کردم، دیدم ویژگی هایش در شهدای دیگر نیز نمود دارد. نکته مهم درباره شهدا این است که آن ها نیز مثل ما مردم عادی بودند.

فرق شهدا این است که روی ویژگی های مثبت خود کار کردند. نکته ای که همیشه از آقا محمد گفته ام این است که همسرم توکل و صبر بسیار بالایی داشت. در همه مراحل مختلف زندگی در کار، خانواده، مسائل شخصی و تحصیلش به خدا توکل می کرد. از جمله نصایحش به من این بود که اگر می خواهی زود به همه چیز برسی، صبر کن. همیشه تلاش خود را به کار می بست و نتیجه را به خدا واگذار می کرد و هر اتفاقی می افتاد، با کمال میل می پذیرفت. شاید خیلی از ما این موضوع را نپذیریم، اگر کاری را به خدا می سپاریم، همچنان جزع و فزع خود را داریم؛ وقتی هم که به نتیجه برسیم، اگر نتیجه مطابق میلمان نباشد، گلایه می کنیم و نارضایتی خود را نشان می دهیم، شاید به همین خاطر بود که شهید مرادی آدم موفقی شد؛ چرا که همیشه به آنچه داشت و نمی رسید، راضی بود.

بعد از ازدواج ادامه تحصیل داد. در محل کارش مسئولیت سنگینی بر عهده داشت و در هشت سال زندگی ماموریت های زیادی رفت. فشار کاری زیادی را تحمل می کرد. مدیریت خانه با وجود کار زیاد گاها برایش مشکلاتی ایجاد می کرد؛ ولی هیچ وقت در زندگی حس نکردم که خستگی اش را به خانه آورده است و یا وقت کمی برای خانه می گذارد.

هیچ کمبودی در این هشت سال احساس نکردم. برخی مواقع به شوخی می گفتم به اسم، ما هشت سال باهم زندگی کردیم وگرنه مجموعا حساب کنیم، چهار سال بیشتر باهم نبودیم؛ ولی همان مواقعی که در خانه حضور داشت، سعی می کرد جبران روزهایی که نبود را بکند.

 

پای قولش در 8 سال زندگی ماند

واسطه ازدواج من و آقا محمد یکی از دوستان مشترک من و ایشان بود که اتفاقا دوست من نیز فرزند شهید و همسرش از دوستان آقا محمد بود. خواستگاری آقا محمد از من در دو مرحله انجام شد. یکی سال 82 که با مادرش به منزل ما آمدند و تنها صحبتشان به این ختم شد که متولد 60 و پاسدار است. در همان مرحله اول من شرط اشتغال را مطرح کردم که ایشان قبول نکردند. بعد از دو سال پیغام دادند که شرط من را پذیرفته اند و دوباره به خواستگاری آمدند. البته این بار یک شرط دیگر هم داشتم و آن سکونت در نزدیکی منزل مادرم بود که قبول کردند.

روی قولشان پایبند بودند. شرطم برای سکونت در محله پدریم را قبول کردند و واقعا هم پای حرفشان ایستادند. چون ایشان اهل مجیدیه بود و ما اهل میدان ابوذر و طی این هشت سال در محله ابوذر زندگی کردیم.

بار دومی که به خواستگاری آمدند، باز همان صحبت های قبلی را گفتند و چیزی از کارشان توضیح ندادند. در کل آدمی نبودند که از ریز کارشان صحبت کنند و همیشه می گفتند باید به کاری که انجام می دهم، تعهد داشته باشم.

زمانی که گفت پاسدار است و شغل نظامی دارد، من هم خطرهایش را پذیرفتم.  با وجود همه سختی هایی که در سال های زندگی کشیدم  هیچ گاه از زندگی ام ناراضی نبودم، حتی پیش نیامد که با خودم بگویم اگر با ایشان زندگی نمی کردم و با کسی دیگر ازدواج می کردم، زندگی آرامی داشتم.

در جلسه دوم خواستگاری مادر آقا محمد عنوان کردند که در این دو سال نه پای خودم می کشید که به خواستگاری کسی دیگر بروم و نه محمد می توانست. حتی خود آقا محمد گفتند چند جایی معرفی کردند و رفتیم، وقت صحبت یاد چند لحظه ای می افتادم که با شما صحبت کردم.

 

بازهم به هشت سال گذشته برگردم با آقا محمد ازدواج می کنم

این موضوع که بعد از خواستگاری هیچ شخص دیگری به چشمم نیامد، برای من هم پیش آمده بود، با اینکه صحبتمان در جلسه اول خواستگاری چند کلمه بیشتر نبود. جلسه اول درباره ادامه تحصیل صحبت کردم که گفتند راضی هستند، پرسیدم راضی به اشتغال هستید؟ ایشان سکوت کرد و بعد از چند لحظه اجازه خواستند که صحبت را تمام کنیم و فهمیدم راضی نیستند. با اینکه بیشتر از چند جمله صحبت نکردیم و چیز زیادی هم از ایشان نمی دانستم، اما ناخوداگاه در ذهنم همه خواستگارهایم را با ایشان مقایسه می کردم.

در تجربه این چند سال زندگی، سختی هایی کشیدم که شاید در کل عمرم تجربه نکرده بودم، موضوعاتی که پیش آمد و نبود ایشان من را بزرگ کرد. با وجود همه این سختی ها و اطلاع از اینکه آقا محمد به شهادت می رسد اگر دوباره به هشت سال پیش برگردم ایشان را قبول می کنم.

 

چرا آنقدر من را وابسته خودت کردی؟!

سال 92 در سه مرحله به سوریه رفت. یکبار آخر شهریور برای ثبت نام دانشگاه از سوریه برگشتند، آن زمان هر دو در مقطع ارشد قبول شده بودیم. همه کارهای ثبت نام و انتخاب واحدم را خودش انجام داد. الان که در نبود آقا محمد باید کارها را خودم انجام دهم به ایشان می گویم شما که می خواستید، بروید چرا آنقدر من را وابسته خودت کردی؟!

آخرین مرحله 15 مهر به سوریه رفت و 28 آبان شهید شد. هر دفعه که می خواست به ماموریت برود، چیزی از محل ماموریت نمی گفت. فقط در آخرین ماموریتش به دلم افتاده بود که به سوریه می رود، گفتم دست روی قرآن بگذار که سوریه نمی روی.

همسران پاسدار در زندگی سختی هایی را تجربه می کنند که شاید دیگران از آن مطلع نباشند، سال 89 ماموریتی رفت که قرار بود 45 روزه برگردد؛ ولی 57 روز طول کشید و ده روز آخر کاملا از ایشان بی خبر بودم.

اوایل زندگی خیلی اصرار داشتم که بگوید کجا می رود و چه کار می کند؛ ولی بعد از مدتی دیدم، آدمی نیست که حرفی از کارش بزند و با این رفتارم او را اذیت می کنم، من آقا محمد را دوست داشتم و نمی خواستم که اذیت شود. با وجودی که برای خودم بسیار سخت بود و حتی گاهی از نگرانی کارم به بیمارستان می کشید، ولی تحمل می کردم و چیزی نمی پرسیدم.

 

منبع: دفاع مقدس

انتهای پیام/ 

    google-buzz twitter digg facebook linkedin
نظرات بینندگان
نظر شما
نام: ایمیل:
نظر:
کد امنیتی:
captcha
یادداشت
مقالات
Page Generated in 0.0882 sec