شناسه خبر: 5978 منتشر شده در مورخ: 1395/8/19 ساعت: 13:54 گروه: شهید روز  

ردپایی از غیرت...

پلک چشمانش بیشتر از آنکه تاب و تحمل‌اش را داشته باشد سنگینی می‌کرد. سفیدی چشم‌اش به قرمزی تمایل داشت. روی تخت خواب نشسته بود و گاهی با تسبیح شاه مقصودی دانه اناری رنگش، ذکری می فرستاد.

ردپایی از غیرت...

 

به گزارش بسیج رسانه، پلک چشمانش بیشتر از آنکه تاب و تحمل‌اش را داشته باشد سنگینی می‌کرد. سفیدی چشم‌اش به قرمزی تمایل داشت. روی تخت خواب نشسته بود و گاهی با تسبیح شاه مقصودی دانه اناری رنگش، ذکری می فرستاد. نگاه‌اش از پنجره اتاق به درخشش نور ماه خیره ماند. در نور سفید ماه صورت و گونه‌های صورتی رنگ‌اش بیش از دیگر اشیا اتاق خودنمایی می‌کرد.

صورت اش را چرخاند تا به ساعتی که به دیوار مجاور تخت آویزان بود نگاهی کند.عقربه ها گویی جاخوش کرده باشند همچنان ساعت دو را نشان می‌ دادند. به یکباره برآشفته شد. به یادش آمد هر گاه محمدمهدی دیر می کرد حمید دلداریش می داد اما حالا... تسبیح شاه مقصودی اناری رنگ اش را در دستان فشرد و برخواست تا از کتابخانه روبه‌روی تخت مصحف شریفی را بردارد که همواره آرام بخش وجودش بود. آیه ها را که می خواند گویا دلش را راهی دیار دیگری کرده باشند...


شهر خفته بود به غیر از چراغ خیابان که تا صبح برای رهگذران تک و توک سکوت شهر را می شکست، همه در خواب بودند، زلف غفلت در کوچه‌های شهر پهن شده بود.محمدمهدی کوله بارش را بر دوش انداخته بود و آرام از معابر و خیابان های شهر عبور می کرد، خیابان ها همه سربه‌زیر انداخته بودند اما باد همچون حیواناتِ وحشی گویی با محمد مهدی سر جنگ داشته باشد برخلاف گام های او می وزید... محمدمهدی اما، خودش را گم کرده بود...


چند لحظه بعد خود را روبه روی در خانه یافت، چشمان‌اش منتظر مادر بود توقع‌اش را نداشت اما تصور می کرد مانند همیشه در انتظار او بیدار مانده باشد. سرش را از لابه لای سایه درختان بالا کشید به اتاق مادر خیره شد. در تاریکی شب، اتاق خواب مادر نیز خفته بود.
کلید را چرخاند خاطره‌ای  روبه روی دیدگانش تجلی یافت، صدای پدر را می شنید که به استقبال اش می‌آید...


به خاطر آورد اکنون دروازه ی جنة را روبه‌رو پدر گشوده است... وارد خانه شد خانه گرم و آرام بود اما پدر نداشت...


نگاهش به زاویه ای از اتاق میخکوب شد همان‌ زاویه که  پس از هر ترم تحصیلی زمانی که به خانه می رسید، پدر را در انتظار خود می دید اما اکنون گویا عکس پدر پذیرای حضورش باشد... مانند همیشه هر گاه به خانه می رسید بچگی اش می گرفت.. همان جا مانند کودکی در آغوش پدر جا خوش می کرد تا صبح در گرمی آغوش پدر آسوده پلک می بست... عطر و عشق پدری در وجودش تمام ناشدنی بود...اما حال، صدای بغض گلویش را شنید... روز آخر همان جا بود که پدر را مانند همیشه در انتظار خود می دید اما افق نگاه پدر مانند همیشه نبود گویا دلش را جای دیگری خریداری کرده باشند. آنقدر دل کندن از حرم برایش جانکاه بود که بهایی به جز رفتن  نمی دید... به عکس پدر خیره ماند ... از کودکی به خاطر داشت که هر زمان نامی از عقیله بنی هاشم می آمد چهره پدر تغییر می کرد و ردپای از غیرت در تمام خطوط چهره‌اش دیده می‌شد حال که حریم سبز ملکوتیش را این چنین می دید چاره ای جز رفتن نداشت ... زیر عکس پدر تنها یک کلمه نوشته بود" شهید سید حمید طباطبایی مهر"... جای پدر را همان جا یافت کنار حرم عمه اش... پدر همیشه آرزوی شهادت داشت.


نگاهش را به سمت اتاق مادر چرخاند مادر خفته بود، آرام وارد حال شد اما انگار صدایی شنید، صدای بال فرشتگان را، سرش را چرخاند پدر بود در هاله از نور دستانش را مانند همیشه  به طرف اش  گشود، لبخند زد و گفت: آمدی مدت هاست منتظرت بودم...
آری گرمی آغوش پدر تمامی نداشت...

 

انتهای پیام/

    google-buzz twitter digg facebook linkedin
نظرات بینندگان
نظر شما
نام: ایمیل:
نظر:
کد امنیتی:
captcha
Page Generated in 0.0398 sec